خشک سیمی٬خشک چوبی٬خشک پوست/از کجا می آید این آوای دوست

دانشجو در ملل مختلف
نویسنده : بابک - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸

.


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
16 دلیل برای «میوه فروش» شدن به جای «مهندس نرم افزار» شدن!
نویسنده : بابک - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸

.


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
رانده (شاملو)
نویسنده : بابک - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸

رانده

دست بردار ازین هیکل ِ غم
که ز ویرانیِ خویش است آباد.
دست بردار که تاریک‌ام و سرد
چون فرومرده چراغ از دَم ِ باد.

دست بردار، ز تو در عجب‌ام
به دَر ِ بسته چه می‌کوبی سر.
نیست، می‌دانی، در خانه کسی
سر فرومی‌کوبی باز به در.

زنده، این‌گونه به غم
خفته‌ام در تابوت.
حرف‌ها دارم در دل
می‌گزم لب به‌سکوت.

دست بردار که گر خاموش‌ام
با لب‌ام هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالی‌ست
گرچه خود عمر به چشم‌ام باد است.

رانده‌اَندَم همه از درگهِ خویش.
پای پُرآبله، لب پُرافسوس
می‌کشم پای بر این جاده‌ی پرت
می‌زنم گام بر این راه ِ عبوس.

پای پُرآبله دل پُراندوه
از رهی می‌گذرم سر در خویش
می‌خزد هیکل ِ من از دنبال
می‌دود سایه‌ی من پیشاپیش.

می‌روم با ره ِ خود
سر فرو، چهره به‌هم.
با کس‌ام کاری نیست
سد چه بندی به ره‌ام؟

دست بردار! چه سود آید بار
از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
چه امید از دل ِ تاریک ِ کسی
که نهادندش سر زنده به گور؟

می‌روم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاق ِ سیاه.
دست بردار ازین عابر ِ مست
یک طرف شو، منشین بر سر ِ راه!

 


comment نظرات ()
ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من ..... هوشنگ ابتهاج(ه ا سایه)
نویسنده : بابک - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸

ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز

آفتابی است هوا یا که گرفتست هنوز

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست،از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم دیوار است.

آه! این سخت سیاه آنچنان نزدیک است

که چو برمیکشم از دیده نفس . نفسم را برمیگرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی میماند

کور سویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی است

نفسم میگیرد که هوا هم اینجا زندانی است!

هرچه با من اینجاست. رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز گوشه چشمی هم در فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست. ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد میگرید .

 چون دل من که چنین  خون آب هر دم از دیده فرو میریزد

ارغوان، این چه رازیست که هربار بهار با عزای دل ما می آید

که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است

این چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ میافزاید

ارغوان، پنجه خونین زمین 

دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این دره غم میگذرند

ارغوان،خوشه خون بامدادان که کبوتر ها بر لب پنجره باز سحر قلقله میارند

جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشا گه پرواز ببر

آه ! بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش

شعر خون بار منی

یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من

هوشنگ ابتهاج(ه ا سایه)


comment نظرات ()
همیشه...
نویسنده : بابک - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸

همیشه دو درس را در زندگی خود به یاد داشته باشیم:1- جسارت در بیان عقیده2- جرأت در پذیرش اشتباه


comment نظرات ()
فریدون مشیری
نویسنده : بابک - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸

از امیر: 

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جها ن اگر که دل بسپاری به مهر ورزیدن اگر که خو نکند دیده ات به بد دیدن. امید توست که در خارزار، کوه ،کویر اگر بخواهد ، صد باغ ارغوان دارد . دلت به نور محبت ، اگر بود روشن، تو را همیشه چون گل ، تازه و جوان دارد.

 فریدون مشیری


comment نظرات ()
دانلود تصنیف زبان آتش استاد شجریان
نویسنده : بابک - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

تفنگت را زمین بگذار...

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می‌خوانی مرا،
بنشین برادر وار

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
اگر این بار شد  وجدان خواب
آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

 

شعر: فریدون مشیری    آهنگ:محمدرضا شجریان    تنظیم: مجید درخشانی  تاریخ پخش: شهریور ۱۳۸۸                                                                                                                                  به‌صورت اینترنتی

                                             برای دانلود

                                    اینجا

                                    کلیک کنید.


comment نظرات ()
همایون شجریان قطعه‌ای برای خلیج پارس خواند
نویسنده : بابک - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

.


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
خط نقطه های بی انتها
نویسنده : بابک - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

حال و هوای مهر در سر دارم ...
حال و هوای دفتر های نو
...
نیمکت های چوبیِ سه نفره
...
زنگ های املاء
...
زنگ های ورزش
با بازی دستمال پشت
...
مشق هایی که همیشه از خط خوردنشان دلم می گرفت
...
خط نقطه های بی انتها
...
خط نقطه هایی که قدرشان را ندانستم
...
خط
...
نقطه
...
خط
...
نقطه
...


comment نظرات ()
تاریخچه ساز ایرانی
نویسنده : بابک - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸

.


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
← صفحه بعد